...
رمان وقتی که من نامریی شدم2
{HomE} - {Email} - {ProfilE} - {DailY} - {DesiGn}

 

داشتم توی یخچالو نگاه میکردم که دیدم صدای تلفن میاد رفتم    تلفنو  برداشتم

_بله؟؟؟

_منزل اقای رادمنش؟؟

_بله بفرمایید

_شما دخترشون هستین؟؟

_بله ...

_پدر تشریف دارن؟

_بله..گوشی چند لحظه خدمتون.......

_بابا....تلفن

_کیه؟؟

_نمیدونم......بعد رفتم بالا ساعت چهارونیم بود داشتم حاضر میشدم یه تیپ ابی نفتی.سفید زدم

_باباجون من میرم خونه ی عسل اینا....

_باشه عزیزم......دیدم بابا هم داره میره بیرون_خدافظ

_خدافظ

وقتی رسیدم خونه ی عسل اینا همین اومدم زنگ بزنم در باز شد.....خدایا خودت شفا بده...

بابا مامانش سلام احوالپرسی کردمو رفتیم تو اتاق

من_خوب چه خبر خرا؟؟

پگاه _سلامتی...این چرتو پرتارو بی خیال بگین کجا بریم؟؟

عسل_بریم دربند......

من_خوبه....خیلی وقته نرفتم

غزل_me too

عسل_خیل خوب پس تصویب شد....یکم دیگه صحبت کردیمو بعد برگشتیم....

 

************************

 

مانتوی کوتاهمو که ترکیبی از بادمجونی و مشکی بود به همراه شلولر نخی مشکیم و شال بادمجونی و کفش اسپرت بادمجونی مشکیم پوشیدم.....

نگاه:نفس بیا برو دیگه...حالا انگار می خواد بره سالن مد.....

 

من:اومدم اومدم......بعد بدو بدو رفتم پایین....

نگاه:بابا این بنده خداها 10دقیقه اس اومدن بعد تو اون بالا واسه خودت قر میدادی؟؟؟؟

من:چرت و پرت نگو...قر چیه.....رفتم دیگه

نگاه:نفس میگم مطمعنی نمی خوای من بیام ؟؟؟؟؟؟

من:نهههه خیلی ممنون از لطفت......

نگاه:ایش...خیلی هم دلت بخواد.....اصن من افتخار نمیدم با شما بیام بیرون..جایی نگی خواهر منی هاااااا

من با خنده:باشه باباااا اعتماد به نفس.............بعد بدو بدو رفتم پایین..........

پگاه:تو معلوم هس چه غلطی میکنی؟؟؟نیم ساعت مارو کاشتی اینجا.....

من:ببخشید بریم....

پگاه:اگه نمیگفتی بریم ما برمیگشتیمهاااااا

من:برو گمشو.....با شوخی و خنده رسیدیم دربند


نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:






برچسب‌ها:
جمعه 22 خرداد 1394برچسب:, - - فضول
Copy right © ghalebhaa.LOXBLOG.COM